شبانه با روز
May 7, 2012
هین، روز! گرم و روشن
فردا که می آیی بی شرم تر باش
نه از مسیر همیشگی که دانه های رنگی به گردن بیاویز، با دامن چین دار بلند و با کولیان بیا
نه به ساعت همیشگی باش. شب را شراب خورده در همین صحرا با ما بمان
امشب را بمان
از سرما و تاریکی نمی لرزیم
می رقصیم
ARCH 653, Spring 2012, BIM projct2
March 20, 2012
In project 1, I worked on the general geometry of the building. For project 2, I decided to focus on the building façade. Using API programming, I designed an ornamental pattern for the façade of the building that conforms with the building layout.
To achieve this, first I define a curtain panel for the surfaces in the family. Then, I chose the octagon rotate pattern. To apply the pattern, I needed to manipulate and load the pattern to the project mass family.
To include different appearances in the final revit model, I defined 2 parameters for this panel: the thickness and the radius

Revit API is an application program interface. It has allows the linkup of programs outside Revit, such C# programming. To give my model various shapes and colors, I defined a curtain panel in C#, which its material and color is based on random values. The sample program, called curtain panel, served as the base for my model, which I further developed.
#region 1. Initialize, get the project, and start a project transaction
ElementId id;
Material material;
Random random = new Random(); // Create a random object to generate random numbers for calculation.
m = random.Next(1, 10000); // This random number will be used to avoid duplicated names of Materials. Revit doesn’t like duplicating materials with the same names.
int[] IDS;
In this stage, the program declared the object ID from the revit model and the modules in the pattern from the project mass family
#region 2. Dealing with CurtainPanelByPattern in a family loaded into the project
id = new ElementId(168006); //ID value of the Mass family instance, obtained from the Revit model
//by selecting the mass and using menu Manage->IDs of Selection.
FamilyInstance massInstance = doc.get_Element(id) as FamilyInstance; //Get the element by ID and cast it to FamilyInstance
// Get the family associated with this intance
Family family = massInstance.Symbol.Family;
// Get Family document for the family
familyDoc = doc.EditFamily(family);
familyTransaction = new Transaction(familyDoc, “Update Family by API”); //A transaction is a change to the model to be made. The text will show in Revit -> Undo/Redo
familyTransaction.Start(); // Start a transation to allow changes to the model
//Create the material
ElementId materialId = Material.Create(familyDoc, “My Material” + m); // adding random m to avoid same names used when running the program multiple times.
material = familyDoc.get_Element(materialId) as Material;
IDS = new int[] { 6030, 6031,.. };
In this region also the thikness and material are defined.
SetThicknessColor(IDS, familyDoc, material);
familyDoc.LoadFamily(doc, new FamilyOption());
#endregion
private void SetThicknessColor(int[] IDS, Document document, Material material)
the next step was to define the parameters that I want to change, which are
radius of the modules, its thickness, and material.
Thickness
R:radius of the modules its thickness and Material.
Thickness
Parameter panelThicknessParam = panelInstance.get_Parameter(“Thickness”);
Parameter panelradiusParam = panelInstance.get_Parameter(“R”);
Parameter panelMaterialParam = panelInstance.get_Parameter(“Material”);
#endregion
#region 3 Calculate new values
double thickness = random.Next(0, 50);
double R = random.Next(1,4);
Since I wanted the color to be in the blue spectrum, I defined the color in the limited range of RGB numbers
byte red = (byte)random.Next(0, 10);
byte green = (byte)random.Next(100, 130);
byte blue = (byte)random.Next(0, 255);
Material myMaterial = material.Duplicate(“My Material ” + m + “-” + n);
myMaterial.Color = new Color(red, green, blue);
#endregion
Rebuilding the C# file it would build the project2.dll. This dll file can be load in the revit model by adds in
The loading results are shown below
Since the building has height, the number of array elements and xy weith parameters. Changing these parameters effect the shape of the patterns. Also,By changing the shape of the façade curtain panel building transparency would be changed.
.1
Tomb of Omar Khayyam
My design concept was inspired by the tomb of Omar Khayyám in Nishapur, Iran. Omar Khayyam, who was an 11th century poet, mathematician, philosopher, astronomer, and physician, had many important contributions in math and geometry. His tomb was designed by a prominent Iranian architect, Houshang Seyhoun, and was built in 1962. Seihon is also the designer of many other tombs including Avicenna, Ferdowsi, Kamal el-Molk, and Nader shah.
The overall shape of Khayyam’s tomb is an 18m upside down chalice. The geometry of the building was inspired from Khayyam’s innovations in Mathematics. The exterior side of walls flourished with some of Khayyam’s famous poetry.
Parametric Model of the building
Using the traditional Persian pattern to generate a completely new geometry, the building follows a certain mathematical logic. However, since I did not have any plan or drawing of the building I had to figure out this logic in a way that could be adopted by revit. In my first attempt, which was based on arrayed arches, I faced some limitation for creating the parametric surfaces. So, I tried to define smart points where I could control more parameters. Through defining the values and relationship formulas for the points coordinate, I could create the mass family which includes the model main parameters


Putting the values and relationship formulas for the points coordinate, I could create the mass family which includes the model main parameters
Y : if(OddEven = 0, H, 0
(H: X * sin(Angle
OddEven: PointIndex – 2 * K
K: PointIndex / 2 – 0.2

Second step: Second Family
After loading the point family to another mass family and using the adaptive family for drawing lines and simulating the surfaces and frames, I had a first parametric surface. For controlling the number of sectors, I have defined the number of components parameter and the angle parameter in this mass family. This angle is the surface angle between the lines in the sector which change according to the number of members
Angle 360° / (NumberOfComponent * 2




گل های عروس
March 9, 2012
مهم ترین اتفاق زنانه برای من وقتی اتفاق افتاد که خانم نیرومندی فارغ شده بود. مطمئن نیستم این که بگویم مهم ترین درست است یا نه. اتفا قها و به خصوص اولین های بسیار مهم دیگری هم هستند؛ اولین باری که سینه بند بستم برای بازی بسکت بال اول راهنمایی، تابستانی که بالاخره با آن پدیده سرخ رنگ مواجه شدم و اولین باری که عاشق شدم. ولی اتفاق آن روز جنسش فرق می کرد. شاید مهم ترین هم نباشد، اما در نوع خودش اولین بود. فقط شناختن بخشی از خودم یا احساس خوشایند مسیری طبیعی را پیمودن نبود. پیچیده بود. یک چالش فکری زنانه بود. حتی عکس العمل خودم هم برایم آشنا نبود. یعنی اولین باری بود که خودم هم برای خودم این قدر غریب بودم و مدام بین عکس العمل طبیعی که داشتم و نا درست و درست در تناقض بودم. یک نوع اولین احساس زنانه از نوع اجتماعی بود، اما مثلا با متلک خوردن هم فرق داشت. بار روانی اش سنگین تر بود. شاید برای این که من کلاس دوم ابتدایی بودم. هشت سالم بود و متلک به طور جدی سال چهارم ابتدایی شروع شد؛ زمانی که با همکلاسی هایم می رفتیم پارک نزدیک خانه ، لاله، که احساس کردم دیگر نمی خواهم بیرون بروم یا لا اقل دیگر دوست ندارم با همکلاسی هایم آن جا بروم.
خانم نیرومندی معلم کلاس دومم بود. اندام گرد ومهربا ن و قد متوسطی داشت. مانتو ی اصلی اش خاکستری خیلی کم رنگ بود و بعضی روز ها هم مانتو سورمه ای پررنگ زاپاسش را می پوشید. هردو مانتو دکمه هاشان پنهان بود و سر مچی داشتند. بر خلاف خیلی از معلم های طول دوره تحصیلم (که مطمئنا شامل دوره طویله دانشگاه هم می شود) یادم می آید آدم بی عقده و به دور از مریضی های متداول محیط تعلیم بود.
بعد ها توی دبیرستان هم دیدمش، دبیر ریاضی بود. خیلی خوشحال شدم.مدام می خندیدم. لابد دخترش دیگر هشت سالش شده بود. دوست داشتم بعد از سال ها اعتراف کنم، روزی که رفتیم عیادتش، شیرینی ها از دستمان ریخت روی زمین و ما تند و تند قبل از اینکه او بیاید و ببیند، همه شان را چپاندیم زیر فرش، اما نگفتم. نه این که نخواهم بگویم، جوش پیش نیامد. هنوز همان مدل مقنعه های ژرژت را می پوشید و کمی از موهای لختش از زیر آن پیدا بود. دایره درشت چشم هایش به همان جوانی سابق بود. حرکاتش به نظرم چابک تر و جوان تر هم شده بود.
یادم نیست چه مدت مرخصی زایمان داشت. در مدت نبودنش من مبصر کلاس بودم. مسئولیت سختی بود. جایی توی دفترچه خاطرا ت ابتدایی ام که کلش به ده خاطره هم نمی رسد از سختی این روزهای مبصری نوشته ام. بعد از فارغ شدنش من و مهتاب و لعیا قرار گذاشتیم برویم دیدنش. خانه شان نزدیکی چهار راه فاطمیه بود. یادم نیست چطور با خانم نیرومندی هماهنگ کردیم. تلفن کردیم؟ یا هر چی. اینها را یادم نیست اماشک ندارم که خیلی مهم بود حتما با کادویمان گل هم بخریم. چون، آن وقت می توانستیم دور گل اصلی، گل های عروس داشته باشیم. مد جدید گل فروشی ها بود. هر سه مان خیلی دوست داشتیم. ولی پدر مهتاب توی راه که بودیم می گفت مخصوص فصل خاصی است و همیشه گل فروشی ها عروس ندارند. نگران بودیم. ما را رساندند دم در گل فروشی کنار خانه شان؛ گل فروشی مریم.
تمام تلاش ما در راهی بود که این عیادت را به عیادت های متداول دیگرشبیه کند. طوری که تا آنجا که می شود سه تا بچه دبستانی متوهم نباشیم که دارند می رود عیادت یک زن واقعی که بچه به دنیا آورده که هیچ، معلمشان هم است. پس، خیلی مهم بود همه چیز آبرومند پیش برود یا دست کم نشان ندهد، این اولین بار است که تنها عیادت می رویم.
انتخاب گل خیلی طول کشید. اتفاق مهم هم همینجا افتاد توی گل فروشی. خوب پیش نمی رفت. مدام گل های انتخابی مان را عوض می کردیم. هر چه می گذشت سلیقه ها متفاوت ترمی شد. اول، فقط مسئله، رنگ گل بود و همه با اینکه گل سرخ بخریم توافق داشتیم. بعد مهتاب گفت به نظرش میخک بهتر است بیشتر می توانیم بخریم. در صورتی که به نظر لعیا اصلا مهم نبود زیاد باشد. مطمئن بود انتخاب ما فقط می تواند گل گلایول باشد. خیلی شیک تر است. میخک مال بچه هاست. مال تزئین در و دیوار است. در صورتی که گلایول، جدی است.برای من نه نوع گلش مهم بود نه اصرار مهتاب به این که گلایول برای مراسم ختم و مرگ است. به نظرم گلی بهتر بود که کنار عروس های ریز و سفید، زیباتر باشد. برایم عجیب بود چرا گل فروش ها قشنگ ترین گلشان را مجانی می دهند. عروس شبیه دیگر گل ها نبود. تعداد نداشت. یک گروه نقطه شاد ظریف با هم بودند توی فضا، همین.
با این که دوستان صمیمی بودیم و لعیا و مهتاب همسایه هم بودند، سر کمتر چیزی به توافق می رسیدیم. مادر لعیاهمیشه می گفت این که سه تایید خوب نیست. گروه سه تایی همیشه به دوتایی و یکی تنها تبدیل می شود. یکی تنها می ماند دست شما هم نیست. بالاخره قرار شد سه دسته گل جدا بخریم. هر کس به سلیقه خودش و حساب خودش.
صاحب گل فروشی را می شناختم. همسایه عمو این ها بودند و در شهر برو بیایی داشتند. مهتاب، میخک های صورتی اش را برداشت و برد که برایش تزئین کنند. گل فروش، کمی بور بود و ریش بور هم داشت. من تا مدت ها از ریش بور متنفر بودم. دسته گل را گرفت. مهتاب گفت روبان صورتی می خواهد با کارت قدم نورسیده و مقداری گل عروس برای دورش.
چه قدر گل عروس؟
هر چه بیشتر بهتر.
خب می دونی این بستگی به خودت داره. یک بازیه.
چه بازی؟ قبوله.
من سینه های تو رو فشار میدم و این گل عروس ها با فشار من زیاد و زیاد تر می شن.
لعیاهم با مهتاب بود. گل فروش، نوبتی با لعیا و مهتاب بازی می کرد. من خودم را مشغول انتخاب گل ها کرده بودم. من درست دیدم؟ الان درست یادم مانده؟ نه، فکر نمی کنم اشتباه کنم. نمی دانم بعد از سال ها کی یادم آمد و این صحنه را کجای ذهنم نگه داشته بودم. یا کی فراموش کرده بودم. یادم هست سعی کردم خیلی عادی نگاه کنم ببینم آنها به یک روشی فرار می کنند یا نه. اما همه چیز خیلی خیلی طبیعی و عادی بود. مثل یک بازی. چه فراری ؟ برای چه؟ همه چیز عادی بود. به اندازه بستن روبان صورتی دور گل ها و چسباندن کارت قدم نورسیده مبارک.
من هم عادی بودم. هیچ کاری نکردم. حرفی نزدم.دسته گل هایشان آماده بود. من باید گلم را می بردم. گل خیلی سرخی برداشته بودم. هنوز تقریبا غنچه بود، تازه و کوچک.به طبیعی ترین حالت ممکن گفتم من بدون تزئینش را دوست دارم. کوتاه؟ اگر لازم است کمی. اما حتی خارهایش را هم می خواهم نگه دارم. فقط کمی آب رویش بپاشید که سر حال بیاید،کمی آب، بدون اکلیل.
هشت مارس دو هزار و دوازده.
جریان سیال ذهن-Stream of consciousness
December 12, 2011
چهارم دسامبر، دوازده ظهر به وقت واشنگتن
canon T2i
Passing the Red Lines-عبور از مرزهای قرمز
December 7, 2011
فرودگاه فورت ورث، هشت و نیم پنجم دسامبر به وقت تکزاس
دیدار
November 25, 2011
از فرودگاه که که رسیدیم خانه ، منتظر بودم جوراب هایش را در بیاورد و من بعد از دو سال ( چه قدر سریع می گذرد اینجا!) یک بار دیگر انگشت های پایش را ببینم. پاهای بی موی ظریفی دارد. رگ هایش زیر نور لامپ پیدا بودند. ساق پایش را خیلی دوست دارم. پای هیچ کدام از ما به او نرفته. به خصوص آنجا که مثل عروسک های باربی یک هو خیلی باریک می شود، وقتی که می خواهد خیلی ظریف به کف برسد . اما آن چیزی که خیلی متفاوتش می کند این نیست. حالتی است که انگشت هایش روی هم قرار می گیرند. جوری که یک قسمتی از هر انگشت با انگشت بعدی همپوشانی دارد.
می دانم که فاصله باعث می شود ذهنت در خاطراتش مبالغه کند. اما دقیقا همین طور بودند. این همپوشانی که گفتم باعث شده کناره انگشت ها برخلاف بقیه صاف و گوشه دار شوند.
چیز های زیادی بودند برای دیدن مثل سه تا خط موربی که هر سه به گوشه چشم ها می رسیدند. وقتی می خندید پر رنگ تر می شدند. الان بین بقیه خط های صورتش گم شده اند، یا موهای خیلی صافی که هیچ وقت گیر سر را نگه نمی دارند، بینی نوک تیز، دست هایی با مرز مشخص و قوی . و یک عالمه خط و نقطه و حالت دیگر که فقط مخصوص اوست.















