https://soundcloud.com/mahtabi-1/ymgq8fgl9cpd

نه ماه و ده روز

فوریه 19, 2013

یک. می گفتند بعداز یک مدتی نه تنها نظرت عوض می شود که فقط می خواهی توی نفس های او نفس بکشی. هیچ چیز خوشایندتر از لمس لطافت پوستش نمی شود. تپش قلبش عینا صدای زندگی است.  نظر من هیچ وقت عوض نشد. بدتر و بدتر هم شد. گرچه خودم هم تلاشی نکردم . اینطور مواقع، نه تلاش که زندگیم هم نمی آید. ترجیح می دهم کرم خاکی باشم که همان حداقل ارگان های حرکتیش را هم از دست داده.

دو. بر عکس من، تو اما هرروز زنده تر می شوی. مثل یک خزنده به مرکز دلم چسبیده ای. هر روز جای بیشتری می خواهی و توی مجاری تنگ و سفت تنم برای خودت راه باز می کنی. تو حتی از تن من تغذیه می کنی؛ از خون و گوشت و ساعت های زندگی من. من هر روز نحیف تر و مریض تر؛ نه فقط جسمم که روحم نیز سر همه آن روان رنجوری های کهنه را باز کرده، غم همه دوران های زندگی را یک جا سر می کشد.

سه. صبر ندارم درت بیاورند تا من بنشانمت روبروی خودم و برایت درد دل کنم. آخر چه کس دیگری می تواند بفهمد جز تو. آدم ها اگر عصبانی یا خیلی ناراحت نباشند دروغ می گویند. چیزهایی را که باید بگویند می گویند. باور نخواهی کرد وقتی برایت بگویم من گریه می کردم، ضجه می زدم و به پرستارم می گفتم نمی خواهم این بچه توی دلم باشد. این انصاف نیست.  او جواب می داد: چه چیزی بهتر از این که او در وجود تو بزرگ می شود؟ تو یک مادری. این هم اولین بارت نیست.

چهار. تنها دلخوشی من خوردن پنیر بز است. پنیر بز خوردن برایم نوعی فراموشی موقت می آورد. عجیب است که هنوز به بوی پنیر و شیر حساس نشده ام. از همه ی بوهای دیگر وحشت دارم. شبها تازه می فهمم که چیزی جز وحشت حضور تو در روان من پرسه نمی زند.کابوس های تو شب های مرا دانه دانه به هم گره می زنند. صبح ها غصه هایم زود تر از من بیدار می شوند. چند ساعتی توی تخت غلط می زنند. بعد، من چند ساندویچ پنیر درست می کنم تا آرامشان کنم. هر روز یکی یکی از روی تخت بر می دارمشان با نخ به هم وصلشان می کنم و به گردنم می آویزم. حضور تو درک مرا از زمان هم کم کرده ؛ هیچ تغییری احساس نمی کنم، فقط می خواهم بگذرد. اما نمی گذرد حتی بعد از نه ماه هم، می دانم، نخواهد گذشت. همان طور که گذشته های دیگر هم نگذشتند فقط خود را در روان من به شکل دیگری جاودانه کردند.

پنج. صدای نفس هایت را زیادو زیادتر می شنوم؛ گاهی نفسهایمان یکی است. مرزهایمان نامشخص شده و این باعث می شود خودم را هم نخواهم. اعتراف می کنم این تلخ ترینش بود این که آدم خودش را هم نخواهد.

شش. الان درست شش ماه گذشته. زمان کافی برای تو بود تا شور و لذت باروری را برای همیشه در من عقیم کنی. من در ماه ششم هستم و  هیچ وقت این قدر احساس ناباروری نداشتم. دیگر نه جرات بیرون راندنت را دارم نه اشتیاق نگه داشتن. از دنیای بدون تو هم می ترسم. برایم نا آشنا شده. نمی دانم دوام می آورم یا نه.

هفت. هنوز ورم دارم. کمتر و کمتر حرکت می کنم. این روزها خودم را با فیلم دیدن سرگرم می کنم. صحنه های رومانتیک را سانسور می کنم. نمی خواهم به خودم یاد آوری کنم که چه قدر دوست داشتم تو حاصل ناب ترین عشق بازی من باشی. من چه بچه های زیبای زیادی را که به خاطر تو از دست دادم. حالا اما واقعا منتظرم هر چه زودتر راحت شوم، در من بنشینی و رود جاری کلمه هایم را یک سره ببلعی. هنوز خیلی از حرف هایم مانده.

هشت. تو حاصل عشق بازی نه اما تجاوز آلت های عقلانی وجود خودم به خودم هستی؟ آیا من محکوم به داشتنت شدم؟ به بودن همیشگی- ات با من؟ بیرون یا درون بدنم؟ در این چند ماه خیلی سخت، گوشه های غریبی از بدنم را به من شناساندی. زمان کارهای زیادی می کند اما انتخاب ها و اشتباه های ما را حل نمی کند.

نه. ده روز از زمان موعد گذشته،ده روز یک سره باران گرفته. تو ده روز خودت را درون من پیر تر کردی اما بیرون آمدن هنوز برایت راحت نیست. هیچ وقت به این بدی نبودم حتی نفس هایمان را بالا می آورم. آخ …. این ده روز مثل ده سال گذشته، بخش زیادی از موهای سرم ریخته. نمی خندم، نمی گریم حتی توی خواب. فقط گاهی باید آب دهانم را قورت بدهم یا تف کنم بیرون. شب ها خوابت را می بینم که بالاخره آمده ای بیرون. خیلی دردناک است… آخ… با گوشهای بزرگ یا ناشنوا یا بدون لب آمده ای. یک بار هم پیرترین شکلی بود که می شد تصور کرد. مهم نیست چه شکلی باشی شکل یک فرشته یا یک درد بزرگ. درد…  هنوز عادت نکرده ام. هر بار فکر می کنم  با این درد این بار واقعا داری می آیی….

Jill&Wheel

فوریه 15, 2013

My first short animated

 

VISA 613 Material

اکتبر 28, 2012

Storyboard VIS 613

سپتامبر 3, 2012

There was a young lady named Jill

Who went on a trip by her wheel

She pedaled for days

Trough haze

And returned feeling some what unreal

The main character is a girl named Jill who has a big wheel and the second character is a red bird who flies around her. She is pedaling on a green road in a suburban area. The general image of the city can be seen as a background

She pedals and pedals through the green road

The scene becomes hazy and she like feels she is falling

Then she sees a dark wall instead of the nature in front of herself

In the final shot we figure out she was just pedaling on her treadmill all that time. The bird was a picture on the wall. All we had seen was her dream!! l

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

باغ ژاپنی پورتلند، تابستان دوهزار و دوازده

 

ثانیه چهل و ششم  فیلم بیل را بکش  

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.